دقیقا نمی شود گفت که چه زمان به او "ایمان" آوردم اما همه چیز از یکی از همان بی شمار روزهایی آغاز شد که "علی دایی" افتخار می آفرید.کدام روز و کدام بازی بود اساسا اهمیت ندارد،این مهم است که علی دایی را باور کردم و او هیچ گاه مرا ناامید نساخت،هر بار که گمان می بردی به مرز شکست رسیده،ناباورانه بر می خاست و چندی دیگر همای سعادت و شنل پیروزی بر شانه ی کسی می نشست که همین چند وقت پیش ترش گمان می کردی،تمام شده،به پایان رسیده است.

او اما هرگز "تمام نشد"،این آروز را بر دل بدخواهانش گذاشت و سرانجام هم پیروز از میدان رفت.روزهایی بود که بسیاری از پایان دورانش گفتند و نوشتند و آرزو کردند؛«او نباشد» اما علی دایی همیشه سر بزنگاه خرخره ی منتقدانش را می جوید،همه ی شکست ها را به پیروزی بدل می ساخت و بعد آن بالا می نشست به دیگران مرموزانه می خندید،آن هم طوری که دیگران خنده اش را نبینند و در خماری دیدن روی خندانش بمانند،عجب زیرکی بود این دایی.


انگار یک "کیمیاگر" بود،معجونی داشت که «خاک را به طلا تبدیل می کرد» و این معجون نه تنها در فوتبال که در تحصیل و مدیریت و اقتصاد هم همواره همراهش مددیارش شد.دیگران مداوم از «اقبال بلندش» داد سخن می دادند و منتقدانش مزخرفاتی چون «شانس» را سر هم می کردند اما "معجزه" در همان معجونی خلاصه می شد که دایی همیشه همراهش داشت،انگار هم فرمول ساختن و دوباره ساختنش را خوب خوب از بر  بود که هیچ گاه این معجون معجزه ساز تمام نمی شد.اصلن او خود "سازنده ی شهد موفقیت" بود که فرمولش را هم هیچ گاه دور نیانداخت؛انگیزه به اضافه اراده و بیش از همه پشتکار و پشتکار و پشتکار.


امروز از علی دایی کدام تصویر را به یاد داریم،بهتر است بپرسم؛کدام تصویر را به یاد نداریم؟روزی در خاطرتان نقش بسته که علی دایی خمیده باشد،زیر بار این همه اتهام و ناسزا و انتقاد خرد شده باشد یا همیشه یک تصویر از دایی در خاطر ما نقش بسته؛آن چهره ای که "همیشه سرخ" بود و "مصمم".

در این فیزیک صورت اصلا چیزی نهفته بود که اگر آن را درمی یافتی،دایی می شد باورت.

چهره ای که در آن آمیخته ای از غرور و تعصب و خشم و حس جنگیدن می دیدی.انگار با زمین و زمان دعوا داشت و شگفتا که در این نبرد همیشه پیروز است.

علی دایی در سرزمینی که قهرمانانش دو روزه فراموش می شوند،در "سرزمین بی اسطوره"ی ما پانزده سال جنگید و دوام آورد و آن بالا ماند،اما دایی به آن جا هم اکتفا نکرد و آن قدر بالا رفت که دیگر در دسترس نباشد.

در "عصر علی دایی" بسیاری آمدند که از او بهتر بودند و بسیاری بودند که بااستعدادتر باشند اما هیچ کدام نتوانستند که در عصر دایی چیزی را دگرگون سازند،جرقه هایی بودند که زود فراموش شدند و همیشه این دایی بود که همه چیز را دگرگون کرد.

نتیجه این شد که از کودکی ما دایی برای نوجوانی ماند،در نوجوانی برای ما مداوم افتخار آفرید و در جوانی نسل ما هم هنوز علی دایی است که شنیده می شود،خوانده می شود و فاتح می شود.او بی تردید در تبلور اپیدمی فوتبال ایرانی یکی از اصلی ترین ها بود هم چنان که در تالار افتخارات ربع قرن اخیر فوتبال ایران،نقش دایی جایی در آن بالاها،ثابت ثابت است.

به یاد آر؛چهار گل او به کره ی جنوبی که ایران را به آسیا بازشناساند،پاس گل او به خداداد که طلسم جهانی شدن ما را شکست و پاس گل او به مهدی در بازی با ایالت های متحد که غرور ما را زنده کرد.به یاد آر؛علی دایی را که همیشه برای تیم ملی ایران جنگید و همیشه هم به تنهایی جنگید،تیم های بزرگ را رها می کرد تا برای تیم کشورش بازی کند و از جان مایه می گذاشت تا لبخند یک ملت را ببیند.

دایی نه آن تصویر درهم و برهمی است که کوشیدند از او بسازند،تصویر حقیقی او را می شود در تاریخ یافت.

در دوازده سال پیش تر،روزی که دروازه بان بحرینی شکمش را پاره کرد و دایی در میدان ماند تا جنگ را ادامه دهد.

 

"درد"،دندان هایش را به هم می سایید و چهره اش رنگ به رنگ می شد اما خب آن روز درد هم به او باخت.....

با تشکر از پرویز عزیز